خرید بک لینک

درباره سایت

چرا میای وبلاگم؟

امکانات وب

دیشب اخرای شب رفتم اشپزخونه ...چراغ هال هم خاموش بود ...تازه

داشتم اب میخوردم یهو متی عین جن از مبل بلند شد گفت دالیییی :| تا نیم

ساعت داشتم سکسکه میکردم :| کامل رد داده ...حوصله هم نداشتم دیگه خودش

هم ترسیده بود الان بزنمش :| گفتم مریضی عزیزم؟؟میگه فکر کردم منو دیدی :|

گفتم ندیدمت :| میگه گفتما چرا محل ندادی رفتی :| بش میگم دیروز

چه عجب دنبالم نیفتادی :| میگه رفتم سر قرار ...طول کشید ... گفتم بسلامتی :|

کیه این دختر بدبخت ؟؟ میگه نمیدونم نیومد سر قرار که :| دو ساعت میخ

شدم نیومد برگشتم خونه :| گفتم خب خدا باهاش یار بوده :| میگه شوخی کردم :|

تو فکر کن دختری باشه منو از دست بده سر قرارش نیاد :| شب بخیر دادم

و اومدم اتاقم :| اخرشم نفهمیدم کجا بود ولی پیداست پشت بوته ها بوده :|

برچسب: نویسنده: غزل عباسیان تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 19:18

صفحه بندی