خرید بک لینک

درباره سایت

چرا میای وبلاگم؟

امکانات وب

یکی از شانسهای زندگیم اینه تو فامیلمون اکثریت... زیاد با ازدواج فامیلی

موافق نیستن ...دختر پسرامون هم باهم انقدر صمیمی و رفیق بودیم هیچکدوم

فاز عاشقی برا هم برنداشتیم :| فقط تو دوران طفولیت و بچگیامون و بازیای

عجیب غریب بچگی دخترامون از بین پسرا شوهر انتخاب میکردن که

منم تو همون بچگی انقدر گند اخلاق بودم ازشون چشم زهر گرفتم :D

هرچی بچگیامون به جنگ و دعوا گذشت ...هرچی بزرگتر شدیم آدم تر

شدیم :D ولی لجبازیامون باهم سرجاشه :| ولی اون ذهنیت که از بچگی

راجب یکی از دخترعمه هام با من بود ازش فاصله میگرفتم ...فکر میکردم

نکنه بزرگتر هم بشه بخاد زنم بشه :| نمیدونم چرا کلا تصورم به ازدواج

فامیلی اینجوریه که انگار آدم با محرم خودش داره ازدواج میکنه :| بعد با

همون فامیلت دوباره یه فامیل دیگه بشی :| اینا به کنار ...موندم چطور

پدر مادری بچه ش رو اجبار کنه به ازدواج با فامیل ...وقتی یه حس یک

طرفه بین اون دختر و پسر وجود داشته باشه ...بعد اون پسر انقدر معرفت

نداشته باشه از اون ازدواج منصرف بشه به نفع دختر فامیلشون ...

برچسب: نویسنده: غزل عباسیان تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 15:39

صفحه بندی