خرید بک لینک

درباره سایت

چرا میای وبلاگم؟

امکانات وب

دیشب عموم زنگ زد واسه امروز دعوتم کنه برم پیششون ...امسال

نذرشون رو تاسوعا انداختن ...از اون جایی که حالم خوب نبود بدون لجبازی و

کلکل کردن گفتم میام :| از اونور تعجب کرده بود ...مخصوصا وقتی که گفتم

قبول باشه :| گفت صب منتظریم و خدافظی کردیم ... ساعتای 10و نیم اماده شدم

و رفتم خونشون ...پیراهن مشکی با شلوار لی ذغالی هم پوشیدم و رفتم ...عموم

تا دید یه لبخندی زد و بغلم کرد گفت ماشالله چه پسری شده :| از ظاهرم ذوق

کرده بود ...بنده خدا فکر کرد بخاطر دل اون اینطوری رفتم :| مدام هم میگفت

دیگه مردی شدی ...روح بابات شاد کن ...بذار اونجا تو ارامش بخابه ... منظورش

زن بگیر :| حال کلکل نداشتم ...گفتم باشه :| چنان ذوقی کرد دوباره صورتم رو

بوس کرد :| خبر نداشت حال لجبازی نداشتم ...مهمونای امسالشون نسبت به

سالهای قبل کمتر شده بود ...ولی همچنان عشق شلوغی داره ... تا عمو و دایی

عروسای عموهام هم دعوت میکنه ...ولی دیدن یهویی و باهم فامیل و اقوام دور

و نزدیک حس خوبی داره ...بعد از ناهار هم رفتیم خونه ...و کل خانومای

فامیل رو تقریبا دیدم ... در کل خوب بود ... شام هم قرار بود نگهم دارن و با

یکی از بچه ها هماهنگ کردم زنگ زد بگه شام میایم پیشت ...عموم گیر داده بود

اونا هم بیان اینجا :| با زن عموم هماهنگ شدم که زبون عموم رو بلده :| و گفت

بذار با دوستاش تنها باشه شاید اینجا راحت نباشن :| و به این صورت از دست

نصیحتاش راحت شدم :| ولی بعد از مدتها عموم یه ذوقی کرد ...

برچسب: نویسنده: غزل عباسیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 21:47

صفحه بندی