دیشب عموم زنگ زد واسه امروز دعوتم کنه برم پیششون ...امسال
نذرشون رو تاسوعا انداختن ...از اون جایی که حالم خوب نبود بدون لجبازی و
کلکل کردن گفتم میام :| از اونور تعجب کرده بود ...مخصوصا وقتی که گفتم
قبول باشه :| گفت صب منتظریم و خدافظی کردیم ... ساعتای 10و نیم اماده شدم
و رفتم خونشون ...پیراهن مشکی با شلوار لی ذغالی هم پوشیدم و رفتم ...عموم
تا دید یه لبخندی زد و بغلم کرد گفت ماشالله چه پسری شده :| از ظاهرم ذوق
کرده بود ...بنده خدا فکر کرد بخاطر دل اون اینطوری رفتم :| مدام هم میگفت
دیگه مردی شدی ...روح بابات شاد کن ...بذار اونجا تو ارامش بخابه ... منظورش
زن بگیر :| حال کلکل نداشتم ...گفتم باشه :| چنان ذوقی کرد دوباره صورتم رو
بوس کرد :| خبر نداشت حال لجبازی نداشتم ...مهمونای امسالشون نسبت به
سالهای قبل کمتر شده بود ...ولی همچنان عشق شلوغی داره ... تا عمو و دایی
عروسای عموهام هم دعوت میکنه ...ولی دیدن یهویی و باهم فامیل و اقوام دور
و نزدیک حس خوبی داره ...بعد از ناهار هم رفتیم خونه ...و کل خانومای
فامیل رو تقریبا دیدم ... در کل خوب بود ... شام هم قرار بود نگهم دارن و با
یکی از بچه ها هماهنگ کردم زنگ زد بگه شام میایم پیشت ...عموم گیر داده بود
اونا هم بیان اینجا :| با زن عموم هماهنگ شدم که زبون عموم رو بلده :| و گفت
بذار با دوستاش تنها باشه شاید اینجا راحت نباشن :| و به این صورت از دست
نصیحتاش راحت شدم :| ولی بعد از مدتها عموم یه ذوقی کرد ...
برچسب:
نویسنده: غزل عباسیان