خونه برگشتنی زنگ زدم به متی...صدای اهنگ رو شنیده میگه بیرون بودی عشقم؟؟ گفتم
اره ... انقدر مسخره بازی در آورد دیگه جوابش رو نمیدادم :| شروع کرد به خوندن ...
با صدای رو مخیش :| کجا رفتی بی من :| منو تنها گذاشتی رفتی :| یکی دیگه ... :|
میگم حداقل یه اهنگ رو کامل حفظ کن :| میگه خود خاننده هاش هم رو سن
بلد نیستن ...ندیدی منتظر میشن مردم بخونن ...منم دوتا کلمه اولش رو میگم بقیش
رو تو بخون :| میگه انقدر این مدت خونه موندم جزو لوازم خانگی شدم :|
میگم عیب نداره ...اوضاع بهتر که شد میگردی ...یکم ملت از دستت در آرامش باشن ...
دخترا یه نفسی بکشن :| میگه اخ از دخترا نگو ...خوشگل تر شدن اره ؟؟؟ خوش تیپ تر
شدن؟؟؟ حس اصحاب کهف بهش دست داده :| البته داشت مسخره بازی در میاورد ...
و الا اون یه جا بند نمیشه :| دیونه ست ولی دوستش دارم :))
هر جا برم ... این خونه برام یه چیز دیگه ست :| مصرف چای من این چند روز بالا
رفته ... احساس میکنم بدنم اصن قابلیت جذب آب و چای نداره ...
انگار همش تشنمه ...
برچسب:
نویسنده: غزل عباسیان