میروم تا شاید خودم را بفهمم ،
در این هیاهوی هیچ برای پوچ ،
در این ازدحام آدمهایی که حرف میزنند اما نمیگویند ،
میخندند اما نمیخندند ،
دوست دارند اما نمیفهمند ...
میروم ، بیصدا ، بیهدف ،
نه برای فرار ، که برای یافتن...
شاید در انتهای جادهای خاموش ،
در لابهلای مهی که از دل روحم برمیخیزد ...
خودم را ببینم ،
همان منی که سالهاست میان باید ها و نباید ها گم شده .
دیگر دلم برای هیاهو تنگ نمیشود ،
برای جمع ، برای تکرار ، برای بیاحساسی همیشگی روزمرگی..
میخاهم خودم را از نو بسازم ،
نه آنطور که دنیا میخاهد ،
بلکه آنطور که دلم بلد است ..
میروم ،
شاید این بار خودم را پیدا کنم ،
در خلوتی بیاتمام ،
در آرامشی که نه کسی میدهد ،
نه کسی میگیرد ...
در جایی که تنها صدای قلبم مرا میخاند ،
میروم…
تا شاید خودم را بفهمم ،
در دنیایی که لبخندها مصنوعیاند و دلها خسته ،
که عشق ، نامی ایست که زیاد گفته میشود و کم حس میشود .
میروم ،
برای پیدا کردن خودی که میان دردها ، میان قضاوتها ، میان بیحوصلگی روزها گم شده...
شاید در ته جادهای خاکی ،
در سایهی سکوت کوه ،
در نگاه آرام آسمان ،
خودم را بیابم…
میروم ،
تا در سکوت ، در تنهایی ،
خودم را دوباره پیدا کنم ،
جایی میان صدای قلبم ،
که سالهاست فراموشش کردهام .
یا حق .
برچسب:
نویسنده: غزل عباسیان